- » مهر 1388 (1)
- » آبان 1388 (1)
- » اسفند 1388 (2)
- » اردیبهشت 1389 (1)
- » خرداد 1389 (1)
- » خرداد 1390 (2)
جاده و پیرمرد
جاده و پیرمرد
زمستان بود و برف سنگینی می بارید.جاده یخ زده بود و عبور و مرور غیر ممکن شده بود و من در این گیر و دار با بدشانسی محض روبرو شده بودم.ماشین من از حرکت ایستاده بود و کار نمی کرد.هوا بسیار سرد بود و من هم کم کم داشتم تسلیم می شدم.نور چراغی توجه من را به خود جلب کرد که آهسته آهسته نزدیک می شد.کم کم سیمای پیرمردی فانوس به دست هویدا شد.به من نزدیک شد و گفت چی شده پسرم؟گفتم می بینی.از این دیگه بدتر نمیشه.دارم از سرما می میرم.از اون بدتر ماشینم هم خراب شده.گفت:توکلت به خدا باشه پسرم.من همیشه این جاده رو میرم و میام تا اگه کسی کمک بخواد و بتونم کمکش کنم.اول بیا این کت من رو بپوش تا یکم گرم بشی.کمی با ماشینم ور رفت و ماشینم به طرز عجیبی روشن شد.نمی تونستم باور کنم اون چیزی رو که می دیدم.بعد از اون طرف من اومد و گفت:پسرم من کارم تموم شد و دیگه باید برم.بهش گفتم که پدر جان بزلر لا اقل برای تشکر و قدردانی از تو و کار که کردی تو رو برسونم ولی او لبخندی زد وگفت من حالا حالا ها باید توی این جاده باشم وبه مردمی که دچار مشکل شدن کمک کنم.کت رو هم پیش خودت نگه دار من به این سرما عادت دارم.حرکت کردم و او هم در تاریکی جاده کم کم ناپدید شد.با یکدست فرمون رو گرفته بودم و دست دیگرم را در جیب کت گذاشتم تا گرم شود که متوجه کاغذی شدم.آن را درآوردم و دیدم که آدرس منزلی در آن نوشته شده بود.خوشحال شدم و گفتم این حتماً آدرس خونه پیرمرد است.میتونم فردا برم و حسابی ازش تشکر کنم.فردا صبح زود به همین آدرس رفتم و درست جلوی آن خانه ای که در آدرس بود پیاده شدم.خانه ای خشت و گلی که پیرزن و دخترکی لاغر و زجر کشیده جلوی در آن خانه نشسته بودند.به جلو رفتم و تا خواستم حرفی بزنم خشکم زد.
یکسال گذشت
این دقیقاً جمله ای بود که بالای عکس آن پیرمرد مهربان نوشته شده بود
آخرین آرزو
آخرین آرزو
جولیا دختر کوچولوی قشنگ در دهکده ای کوچک اما زیبا زندگی می کرد.اون یه مشکل بزرگ داشت و اون هم این بود که با بیماری لاعلاجی دست و پنجه نرم می کرد.جولیا مادرش رو مدتها پیش از دست داده بود و با پدر و مادر بزرگ و برادر کوچکترش جونی زندگی می کرد.پدر هر روز سخت کار میکرد تا بتونه با در آمدی که از این راه در میاره خرج درمان یکدونه دخترش رو در بیاره.ولی وضع جولیا روز به رزو بدتر می شد تا اونجا که وضع جسمانی اون به حدی رسید که در خونه خانه نشین شد.پدر تخت جولیا رو پشت پنجره ای که رو به طبیعت و کوههای بلند و سر به آسمان کشیده قرار داشت گذاشت تا با دیدن طبیعت زیبای پشت پنجره کمی روحیه اش عوض بشه.جونی هم که تنها همبازیش رو از دست داده بود در کنار تخت به بازی و شوخی با خواهرش می پرداخت.جولیا هرشب قبل از اینکه بخوابه با ستاره ای که در بلندای آسمان در بیرون از پنجره می دید صحبت و درد دل ،و پدرش هم تنها با چشمان گریان این صحنه رو تماشا می کرد.حال جولیا بسیار بد بود.ابر سیاهی هم آسمون رو فرا گرفته بود و جولیا به آسمون نگاه می کرد.جولیا بغض کرده بود و پدرش که متوجه این موضوع شده بود از جولیا پرسید چی شده عزیزم؟جولیا که انگار منتظر همدردی پدرش بود ناگهان بغضش ترکید و با گریه به پدرش گفت:پدر جون نمیدونم چرا ولی احساس می کنم که امروز آخرین روز زندگیمه.دوست دارم تا شب بمونم و بتونم با ستارم صحبت کنم و ازش خداحافظی کنم.ولی این ابرا ...... با گریه ادامه داد ولی این ابرا نمی ذارن که من برای آخرین بار هم که شده ستاره ام رو ببینم.پدر به دخترش لبخندی زد و گفت نه عزیزم این طور نیست.پدر با لبخندی که بر لب داشت به بیرون از خونه رفت و در حالی که لبخندش تبدیل به گریه شده بود فریاد زد خدایا چرا می خوای این فرصت آخر رو از جولیا بگیری.خواهش می کنم بزار تا شب بمونه و با ستارش صحبت کنه.ولی ابرها بیشتر شدن و آسمان شروع به باریدن کرد.انگار اونا هم به خاطر جولیا گریه می کردن.شب شد و بارون همچنان می بارید و خبری از ستاره نبود.چشمای منتظر جولیا یک لحظه هم بسته نمی شد و انتظار ستاره رو می کشید و جونی که متوجه حالت خواهرش شده بود با حالت شیرین و بچه گانش به جولیا گفت غصه نخور من به ستارت گفتم حتماً بیاد و اون هم بهم قول داد که بیاد.پدر با دیدن این صحنه به مادر بزرگ گفت مادر من امشب کاری دارم و نمی تونم به خونه برگردم.بعد از اون به طرف جولیا رفت و گویی که می دونست آخرین باریه که جولیا رو میبینه اون رو بغل کرد و بوسید و گفت جولیا من نتونستم برات کاری کنم منو ببخش.به امید خدا فردا می بینمت. و با چشمانی اشکبار از خونه خارج شد.بارون می بارید و آسمان تیره تر می شد.جولیا که آخرین لحظات زندگیش رو می گذروند رو به آسمان دنبال ستارش می گشت.مدتی گذشت با چشمانی گریان گفت خدایا من ستارم رو از تو می خوام تورو خدا اونو ازم نگیر.جونی کوچولو هم که شاهد همه این حالات جولیا بود اشک از چشمای کوچیکش سرازیر شد و به خواهرش گفت جولیا عزیزم تو استراحت کن وقتی اومد خودم بیدارت می کنم. جولیا که حرفای جونی به دلش امید داده بود چشماش رو روی هم گذاشت.بعد از چند مدت جونی با چشمایی که از قبل گریان تر بود جولیا رو صدا زد.جولیا بلند شو خودشه.جولیا چشاش رو باز کرد.ستاره پیدا شده بود.جولیا خیلی خیلی خوسحال شد.رو به ستاره کرد و گفت:فکر نمی کردم دیگه تورو ببینم ولی من و جونی از خدا خواستیم که تو رو بیاره.خدایا واقعاً ممنونم.جولیا آخرین لحظات عمرش رو با ستاره حرف زد و درد دل کرد و به آخرین آرزوش رسید و در حال صحبت کردن با ستاره ی خودش چراغ عمرش برای همیشه خاموش شد.ساعاتی بعد پدر با لباسهای که از شدت بارون خیس شده بود همراه با چراغ نفتی که در دست داشت وارد خانه شد. جونی هم در حالی که نمیدونست چی شده و فکر می کرد جولیا خوابیده نازش می کرد.مادر بزرگ هم بیصدا اشک از چشمانش سرازیر شده بود.جولیا رفته بود و پدر هم به شدت گریه می کرد. او بر بالای کوه با چراغ نفتی که در دست داشت آخرین آرزوی جولیا رو برآورده کرده بود.