- » مهر 1388 (1)
- » آبان 1388 (1)
- » اسفند 1388 (2)
- » اردیبهشت 1389 (1)
- » خرداد 1389 (1)
- » خرداد 1390 (2)
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تقدیر
پسر جوان روستایی ورزشکار قابلی بود.سالها زحمت کشیده بود تا بتواند برای خود و خانواده و روستایش افتخار بیافریند و حالا در یک قدمی انتخاب در تیم کشورش بود.صبحها سخت کار می کرد تا بتواند نان خانواده اش را در آورد و بعدازظهر ها هم با دو چرخه به شهر می رفت و تا شب تمرین می کرد تا به آرزویش برسد.مسابقاتش را با توکل به خدا و زحمت فراوان یکی یکی پیروز می شد تا اینکه به فینال رسید و در یکقدمی انتخاب و افتخار بود.شب از خدا خواست که در این مسابقه نیز او را یاری کند تا به آرزویش برسد.صبح خو شحال و سرحال برای رفتن به محل مسابقه آماده شده بود که ... آری بدترین اتفاق ممکن!دوچرخه اش دزدیده شده بود.او رو به آسمان کرد و گفت خدایا من که از تو چیز دیگری خواسته بودم. و ناچار با پای پیاده به طرف شهر حرکت کرد.وقتی رسید کار از کار گذشته بود و مسابقه بعلت تأخیر او به نفع حریفش اعلام شده بود.در این حال با چشمهای اشکبار گفت خدایا باز هم شکرت.چند روز بعد خسته و کوفته از کارسخت به خانه آمد روزنامه ای که پیش رویش بود را برداشت.درحال خواندن روزنامه بود که اشک از چشمانش سرازیر شد.آری او همچنان باید زنده می بود و نان آور خانواده فقیرش می ماند.هواپیمای حامل ملی پوشان با تمامی سرنشینانش سقوط کرده بود.