- » مهر 1388 (1)
- » آبان 1388 (1)
- » اسفند 1388 (2)
- » اردیبهشت 1389 (1)
- » خرداد 1389 (1)
- » خرداد 1390 (2)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
قطاری به مقصد خدا
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
قصه زندگی آدمها
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود.
او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانهای است که آب و نور میخواهد.»
او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.
و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر باز که ریشه فروتر میرفت، درد او نیز عمیقتر میشد.
فرشتهها میترسیدند. فرشتهها از آن همه سؤال ریشهدار میترسیدند.
اما خدا میگفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت میآورد. معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر میوهای باز دانهای بود و هر دانه آغاز درختیست. پس هر که میوهای را برد دردل خود بذر سؤال تازهای را کاشت.
«و این قصه زندگی آدمهاست» این را فرشتهای به فرشتهای دیگر گفت.
انسان زمینی شد، فرشتهها گریستند
عشق پاک کودک
عشق پاک کودک
یک روز به فروشگاه رفته بودم تا برای خونه یه مقدار خرید کنم.همان جا بود که پسر بچه ای رو دیدم که یک عروسک رو بغل گرفته بود و به باباش می گفت:پدر جان. این عروسک رو برام بخر.اما پدر با ناراحتی جواب داد: گَری، عزیزم من که گفتم پولمون نمیرسه.پدر اینو گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.به آرومی از پسرک پرسیدم: عروسک رو برای کی می خوای بخری؟با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو رو برای خواهرم ببره.پرسیدم:مگه خواهرت کجاست؟پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا.پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظرم بمونه بعد عکس خودش رو به من نشون داد و گفت:این عکسم رو هم به مامانم می دم تا اونجا فراموشم نکنه، من مامانم رو خیلی دوست دارم ولی پدرم میگه که خواهرم اونجا تنهاست و غصه می خوره.پسر سرش رو پایین انداخت و دوباره موهای عروسک رو نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشه، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.ازش پرسیدم:می خوای یه بار دیگر پولات رو بشماریم،شاید کافی باشه . با بی میلی پولهاش رو به من داد و گفت: فکر نمی کنم آخه چند بار بابام اونا رو شمرده ولی هنوز خیلی کمه.من شروع به شمردن پولا کردم.بعد بهش گفتم:این پولا که خیلی زیاده،حتماً می تونی اون عروسک رو بخری.پسر با حالتی بین تعجب و خوشحالی گفت: خدایا ازت ممنونم که دعای منو شنیدی.بعد رو به من کرد وگفت:من دلم می خواد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز رو خیلی دوست داره، با این پول که خدا برام فرستاده می تونم گل هم بخرم؟اشک از چشمانم جاری شده بود، بدون اینکه نگاش کنم، بش گفتم: بله عزیزم، حتماً می تونی. هر چقدر که دوست داری برای مادرت هم گل بخر. چند دقیقه بعد پدرش بر گشت و من هم از پسر دور شدم.و در شلوغی فروشگاه خودم رو پنهان کردم. فکر اون پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد.ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خونده بودم: ماشینی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست بیارم.پرستار بخش خبر نا راحت کننده ای به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفته.اصلانمی دونستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شد یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که روش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس گذاشته شده بود.
عشق پیرمرد
عشق پیرمرد
پیرمرد با دسته گلی خیلی قشنگ در حالی که بیرون اتوبوس را نگاه می کرد به فکر فرو رفته بود.
دختر زیبا و خوش سیمایی روبروی او نشسته و محو دسته گلی شده بود که در دست پیرمرد بود و لحظه ای چشم از گلها بر نمی داشت.
با گذشت زمان پیرمرد کم کم متوجه موضوع شد.با خوشرویی رو به دختر جوان کرد و گفت:ببینم چی باعث شده که اینقدر محو این گلها بشی؟
دختر مکثی کرد و جواب داد اولاً سلیقه شما رو با سنی که دارید تحسین می کنم در ثانی واقعاً می خوام بدونم که گلهای به این زیبایی رو برای کی اینقدر قشنگ تزئین کردین؟
پیرمرد لبخندی زد و دیگه هیچی نگفت.
مدتی گذشت.
اتوبوس به ایستگاه رسید و پیرمرد از جای خودش بلند شد.دسته گل رو به دختر تقدیم کرد و گفت:می دونم از این گلا خوشت اومده،به همسرم میگم که اونا رو دادم به تو.اون هم حتماً خوشحال میشه.
دختر دسته گل رو از دست پیرمرد گرفت و نگاهی به پیرمرد انداخت.
پیرمرد آرام آرام از پله های اتوبوس پایین رفت و وارد قبرستان قدیمی شهر شد.
جاده و پیرمرد
جاده و پیرمرد
زمستان بود و برف سنگینی می بارید.جاده یخ زده بود و عبور و مرور غیر ممکن شده بود و من در این گیر و دار با بدشانسی محض روبرو شده بودم.ماشین من از حرکت ایستاده بود و کار نمی کرد.هوا بسیار سرد بود و من هم کم کم داشتم تسلیم می شدم.نور چراغی توجه من را به خود جلب کرد که آهسته آهسته نزدیک می شد.کم کم سیمای پیرمردی فانوس به دست هویدا شد.به من نزدیک شد و گفت چی شده پسرم؟گفتم می بینی.از این دیگه بدتر نمیشه.دارم از سرما می میرم.از اون بدتر ماشینم هم خراب شده.گفت:توکلت به خدا باشه پسرم.من همیشه این جاده رو میرم و میام تا اگه کسی کمک بخواد و بتونم کمکش کنم.اول بیا این کت من رو بپوش تا یکم گرم بشی.کمی با ماشینم ور رفت و ماشینم به طرز عجیبی روشن شد.نمی تونستم باور کنم اون چیزی رو که می دیدم.بعد از اون طرف من اومد و گفت:پسرم من کارم تموم شد و دیگه باید برم.بهش گفتم که پدر جان بزلر لا اقل برای تشکر و قدردانی از تو و کار که کردی تو رو برسونم ولی او لبخندی زد وگفت من حالا حالا ها باید توی این جاده باشم وبه مردمی که دچار مشکل شدن کمک کنم.کت رو هم پیش خودت نگه دار من به این سرما عادت دارم.حرکت کردم و او هم در تاریکی جاده کم کم ناپدید شد.با یکدست فرمون رو گرفته بودم و دست دیگرم را در جیب کت گذاشتم تا گرم شود که متوجه کاغذی شدم.آن را درآوردم و دیدم که آدرس منزلی در آن نوشته شده بود.خوشحال شدم و گفتم این حتماً آدرس خونه پیرمرد است.میتونم فردا برم و حسابی ازش تشکر کنم.فردا صبح زود به همین آدرس رفتم و درست جلوی آن خانه ای که در آدرس بود پیاده شدم.خانه ای خشت و گلی که پیرزن و دخترکی لاغر و زجر کشیده جلوی در آن خانه نشسته بودند.به جلو رفتم و تا خواستم حرفی بزنم خشکم زد.
یکسال گذشت
این دقیقاً جمله ای بود که بالای عکس آن پیرمرد مهربان نوشته شده بود